خدا:چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است.
امشب با من حرف نزده
ملائکه : دو بار او را بیدار کردیم، اما باز خوابید.
خدا:در گوشش بگویید خدا منتظر توست
ملائکه :باز هم بیدار نمیشود.
خدا:اذان صبح را میگویند، هنگام طلوع آفتاب است. ای بنده ی من بیدار شو نمازت قضا میشود.
ملائکه : خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟
خدا:او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کرد...
....
خدا:
بنده ی من هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم
که انگار همین یک بنده را دارم
و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری...

از وبلاگ: http://bentozahra.loxblog.com/
تاريخ : یکشنبه 02 فروردین 1394 | 20:50 | نویسنده : yas_mahdi |
ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By Pichak :.